کوچه باغ

و ناگهان چقدر زود دیر میشود ... !

کوچه باغ

و ناگهان چقدر زود دیر میشود ... !

با اینا ؛ شرکت رفتنو سر میکنم !!

 

این روزا نه تحمل صبح از خواب پا شدن و رفتن به شرکت رو دارم  

نه تحمل غُرغُرای همکارا از حقوق کم  

نه تحمل چپ چپ نگاه کردنشون  

نه تحمل بوی گند سیگارشون  

نه تحمل آواز خونی زیر لبشون   

نه تحمل زیر آب زنی هاشون  

و نه تحمل مدیر مالیه تازه به دوران رسیده ای که اینترنت اتاق حسابداری 

رو به خاطر زیاد استفاده کردن قطع کرد و خودشو کشت تا برای اتاق خودش 

اینترنت وصل کنن !  

این روزا فقط به خاطر ۲ تا چیز میرم شرکت ... 

چایی های بین کار که هیچ وقت مززش تو خونه تکرار نمیشه  

و حقوق سر ماه که انقد ادعا بهم داده که تو خونه وقتی  

کسی خواست بهم پول بده بگم که نمیخوام ، " خودم دارم " !   

هرچقدم که کم باشه دوس دارم فقط با همون سر کنم .

اگر این 2 تا چیز نبود عمرن اگه پا میشدم میرفتم شرکت .   

 

 

 

 

نظرات 24 + ارسال نظر
شیدا شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:46 ب.ظ http://www.sheydamosadegh.blogsky.com

سلام مثل اینکه همه مون به یک درد گرفتاریم.

واحه شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:53 ب.ظ

همچین پس گردنی می خواهی اساسی مرد جماعت باید صبح زود پاشه بره سر کار حتی اگر شده بیل و کلنگ باشه مردی که تا لنگ ظهر بخوابد برای جرز دیوار خوبه جسارتا... فردا پس فردا دختر مردم با هزار امید و آرزو میاد خانه ات... باید از الان تا آخر عمرت در هر شرایطی یک ضرب کار کنی...

شاعر می فرماید:

گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره...

م . ح . م . د یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:01 ق.ظ

کاری نداره خانوم معلم که ، امیدش رو ناامید میکنیم !

واحه یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:12 ق.ظ

آره مشخصه اونم تو... از اونایی هستی یه روز خانومت بذاره بره خونه پدرش بشینی های های گریه کنی...

م . ح . م . د یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:23 ق.ظ

من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عمرناش ...

طوطی یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:32 ق.ظ

نیست ماها دلیل بهتری داریم! والا...

م . ح . م . د یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:05 ق.ظ

پس تولید ملی چی میشه ؟!

آذرنوش یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:15 ق.ظ http://azar-noosh.blogsky.com

آره محمد پولی که آدم خودش دربیاره به آدم بدجور غرور و اعتماد به نفس میده لامصب
البته تو که بدون این حرفا هم تههههشی

سارا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:33 ق.ظ http://www.takelarzan.blogsky.com

کلن سرکار رفتن بهتر از خیابون متر کردنه حالا هرجوره که بگی...مخصوصا وقتی دست تو جیبت میکنیو واسه خودت خرررررررج میکنی از پول خودت این ینی یه حس غرور و این حرفا دیگه

دورا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:09 ق.ظ

چقدر متاسفم که از کارت لذت نمیبری. خیلی دردناکه. و نمیدونی چقدر دلم میخواست اونقدر پولدار بودم که بتونم همه کسانی رو که کارشون رو دوست ندارن و فقط برای پول ادامش میدن رو از این عذاب مدام خلاص کنم. کاش میشد.... یه روز بیام ادارتون و بهت بگم : آقای محمد بلند شو برو دنبال کاری که ازش لذت میبری . هر کاری که دوست داری انجامش بدی و کیف میکنی ازش. نگران پول هم نباش دوبرابر حقوق الانت برای لذت بردنت بهت حقوق میدم. کاش میشد...
راستی چه کاری رو خیلی دوست داری؟

م . ح . م . د یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:14 ب.ظ

سلام ، آنچنان از کار حسابداری بدم نمیاد ، اما از اینش بدم میاد که من هنوز دانشجوی ترم شیش هستم و خیلی درسا پاس نشده و من خیلی کارهایی رو که بهم میگن بکن سر ازش در نمیارم و این برام عذاب اوره ! اما اینکه چه کاری رو دوس دارم ، وقتی بچه ها بودم دوس داشتم " نون خشکه فروش " بشم و یا " راننده ی آشغالی ! " اما الان که دارم فکر میکنم میبینم مسلمن اگر اون شرایطی باشه که شما میگی اولویت اولم خوردن و خوابیدن خواهد بود ! و اگر اون نباشه فوتبالیست شدن یه رویای بزرگه برام ، نه به خاطر مشهور شدن و معروفیت و پولدار شدنش ، به خاطر عشقیه که به فوتبال دارم و اولویت سوم ارتباط با جوون ها تو قالب استاد دانشگاه و این حرفا

دورا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:22 ب.ظ

بنظرم با فکر باز و قلم خوبت میتونی مشاور یا نویسنده خوبی هم باشی. راستی در این قندونه رو ببند خاک رو قندا نشینه. امیدوارم جفتمون به آرزوهامون برسیم.

م . ح . م . د یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:25 ب.ظ

مثلن فک کن بشم مشاور در امر ازدواج !

من قند نمیخورم ، چاییمو تلخ میخورم ، بذار هرکی خواست بخوره درشو ببنده ...

امیدوارم

شما وبلاگ مبلاگی چیزی نداری ؟!

عارفه یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:52 ب.ظ

تو فقط یه مدته داری میری سرکار
شاید چند سال دیگه که خرج یه خانواده افتاد گردنت تو هم واسه حقوق کمت غرغر کنی !به یه تازه کار چپ چپ نگاه کنی بزنی زیر آواز نه زیرلب با صدای بلند !تو هم زیر اب بزنی! و همکار تازه کارت حتی به زور چایی هم نتونه شماها رو تحمل کنه!
و حتی خواستی به بچه ات پول تو جیبی بدی زل بزنه بهت بگه که نمیخوام ، " خودم دارم " !

حسین یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:56 ب.ظ http://hosseinb.blogfa,com

سلام
ای جانم به این کارمند کوچولو

نینا یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 02:41 ب.ظ

واییییییییی محمد خودتی. مردی شدی بابا. دست به جیب میشین
کار حسابداری سخت و کسالت باره ولی الان تجربشو لازم داری و اون روزی رو میبینم که شدی مدیر مالی و هر ساعتی که اصلا دلت میخواد میری و به این روزهات لبخند میزنی.
کم کمک کاراتو جمع و جور کن مه تو تیر ماه هم وقت امتحانات هم وقت کارای مالیاتی هست

سارای یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:01 ب.ظ http://sari-i.blogsky.com

واقعنم سخته بیدار شدن صبح...

خوبه که یه چیزی هست که شرکت رفتنتو باهاش سر کنی!

عاطی یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 05:55 ب.ظ


کار خیلی خووب است!

حتی اگر حقوقش کم باشد!

من به کار کردن علاقه دارم!

حتی اگر همکار هایم زیرابم را بزنند!

(به سبک انشاهای قدیمی خوانده شود یا نشود موهوم نی!):دی!

چایی خیلی خووب است!مخصوصا سرکار!:دی

جزیره یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 06:02 ب.ظ

سلام محمد
والا دلیل اولت که هیچی ،چون من اساسا با هر مدل چایی ای اگه نجوشیده باشه حال میکنم ولی دلیل دومتو بد پایه ام. خوش به حالت ،چه حالی میکنی. و اینکه این "کار" عجب معضلیه. ما که از همین الان غصه مون شده ترم بعد میخایم چه غلطی کنیم؟!هی میشینیم با بچه ها فک میکنیم چیکار کنیم، چیکار نکنیم ،چه کاری رو دست بگیریم ،کجا بریم و در نهایت با غصه میگیم خب پس بخونیم برا ارشد. بعد حالابیادارشد هم قبول نشیم،چه میخوره تو برجکمون.هـــــــــــــــــی

هاله بانو یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:31 ب.ظ http://halehsadeghi.blogsky.com/

ای جاننننننننننننننم
من عاشق اون جمله ات شدم محمد : خودم دارم ....
بابا بچه مون برای خودش مردی شده

فاطمه شمیم یار یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 08:46 ب.ظ

سلاممم محمد جان
اون چای رو خوب درک می کنم..آی میچسبه..اصن یه جور دیگه ست

خاکستری یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 10:26 ب.ظ http://adamgray.blogsky.com

تویه درد داری که اونم مجردیه ازدواج کن که فکرا و حرفات و حرصت برای کار بیشتر بشه و ظرفیت تحملت بالا بره تامرد خانه نشی یه مرد واقعی و کامل نمی شی.
پیروز باشی.

دورا دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:05 ق.ظ

منم اگر چای بخورم قند نمی خورم .
مشاور ازدواج!
چرا!

سمیرا سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:58 ق.ظ http://nahavand.persianblog.ir

متاسفانه غم نان تنها دلیلیه که الان به خاطرش کار میکنم..منم عاشقم روزنامه ام و نوشتن اما متاسفانه چون از اون کار پولی درنمیاد مجبورم آدمهای بیخود رو تحمل کنم فقط واسه اینکه زندگی با یه حقوق نمی چرخه..باز خوبه تو واسه خودت یه نفری باید تلاش کنی..

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد